ژانویه 26, 2021

چیستی و چرایی نفی خواطر در عرفان اسلامی۹۲- قسمت ۲۶

ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق زنّـار پـیـر راهـب تـرسا بسوخته[۴۴۱]
برای آنکه سالک شایستگی ورود به وادی حیرت را کسب کند – هر چند تمام یافتههای سلوکی در درجه اول از عنایات و توفیقات حق تعالی است – مقدماتی باید انجام شود و ملزم به رعایت آداب و دستوراتی گردد. از جمله اولین تدارکات، خالی کردن دل از اندیشهها و خواطر و صفای درون است.
مادامی که سالک بر حدیث نفس و توارد وساوس و اوهام ذهن خویش فایق نیاید، جایی برای ظهور پرتو انوار ربوبی نخواهد بود تا با مشاهده دم به دم آنها، دچار حیرت و سرگشتگی گردد؛ به عبارتی یکی از ثمرات نفی خواطر، گام نهادن به وادی حیرت است.
۴-۷- حضور و غیبت
«حضور» در لغت به معنی «حاضر شدن، یا بودن، نزد کسی بودن و نیز به معنای وجود و ظهور»[۴۴۲] است و در اصطلاح اهل عرفان، «دیدن دل است به سبب صفای یقین، آنچه را که در ظاهر نمیآید چنان که گویی آنجا هست، اگرچه غایب باشد».[۴۴۳] محییالدین ابن عربی نیز «حضور» را حاضر بودن قلب نزد حق میداند آنگاه که از خویش و غیر حق غایب است.[۴۴۴]
«غیبت» در لغت به معنای« ناپیدا شدن و پنهان شدن از نظر»[۴۴۵]است و در اصطلاح عرفان «دوری دل را گویند از مشاهده مردمان به واسطه دیدن خداوند، بیآنکه ظاهر بنده دگرگون شده باشد».[۴۴۶]
غیبت و حضور دو زوج اصطلاحی در عرفان هستند که در احوالات و مقامات سلوکی لازم و ملزوم هم و در واقع دو روی یک سکهاند. دلیل این ادعا آن است که با توجه به معنی اصطلاحی ذکر شده از این دو واژه، نتیجه و نیز لازمه حضور نزد حق، غیبت از خویش و ماسوی الله است و از آن طرف نیز ثمره غایب شدن از خلق، حاضر آمدن در پیشگاه حق است. البته درباره تقدم و تأخر هر یک از این دو، مشایخ عرفان نظرات متفاوتی ارائه کردهاند[۴۴۷] که نهایتاً در اصل مطلب به نظر نمیرسد چندان تفاوتی داشته باشد.
عزالدین کاشانی برای غیبت مراتبی قایل است که عبارتند از:
غیبت مبتدیان، که شامل غیبت از محسوسات به سبب غلبه حضور حق است.
غیبت متوسطان و آن غیبت از وجود خود به دلیل شدت غلبه حضور حق است که این مرتبه نهایت غیبت است. کاشانی حال منتهیان را ورای غیبت میداند، زیرا اساساً غیبت و حضور برای کسانی معنا دارد که هنوز دوئیت با خداوند را باور دارند و به حال غیبت و حضور توجه دارند.[۴۴۸] منتهیان کسانی هستند که به گفته نخشبی اگر از آنها گلدسته بهشت درست کنند و یا آنها را هیزم جهنم گردانند، نه از وحشت جهنم در آنها اثری است و نه از عطر و بوی بهشت در آنها نشاط و جنبشی پدیدار میشود.[۴۴۹]برای «حضور» نیز درجاتی قایل شدهاند و روزبهان بقلی مراتب پنجگانه ذیل را برای آن برمیشمرد:
حاضر به جوارح و اعضا که اهل فراست است.
حاضر به قلب که صاحب الهام و خطاب است.
حاضر به عقل، صاحب تفکر در غیب است.
حاضر به روح، صاحب کشف غیوب است .
حاضر به سرّ، صاحب کشف مشاهده حق است.[۴۵۰]
روشن است مراتبی که در اینجا برای حضور ذکر شد، «حضور» به معنای عام را مد نظر داشته است و آنچه در بحث ما مورد نظر است، حضور به معنای خاص و اتمّ آن (حاضر به سرّ) است که لازمهاش غیبت از خود و خلق است. عطار میگوید:
در حضور او کسی ننشست تا فانی نشد گر سر مویی ز ما باقی بود، تاوان کنیم[۴۵۱]
و مولوی این گونه گفته است:
وقـت حضـور تـو، دو تـا گشـت جـان رســتـه شـد از تـفـرقـه خـویـشـتن[۴۵۲]
درک مقام حضور خداوند و غیبت از ماسوی الله مرتبهای نیست که به راحتی برای هر کس میسّر باشد؛ بلکه تحمل مجاهدات مستمری را میطلبد تا سالک بتواند از عالم محسوسات و عالم درون خویش که مملو از تزاحمات ذهنی و وساوس گوناگون است، رهایی یابد. به عبارتی از مقدمات و لوازم نیل به وادی حضور نفی خواطر و صفای ضمیر است.
۴-۸-یقین
خواجه عبدالله انصاری از «یقین» به «بیگمانی»[۴۵۳] تعبیر میکند و نیز آن را مرکبی برای پیمودن راه حقیقت میداند که نهایت مرتبه عوام و اولین گام خواص[۴۵۴] است. به نظر میرسد واژه بیگمانی برای یقین تعریف دقیقی باشد، زیرا «یقین» سوزاننده هرگونه گمان و تردید است و علمی است که خدای تعالی بر دل سالک وارد میکند و از آنجا که جنس این علم از نور است، زوایای قلب او را روشن نموده و با مکشوف شدن حقیقت، جایی برای شبهه و شکّی باقی نخواهد ماند. مولوی در تشبیه یقین به عصای حضرت موسی(ع) میگوید:
مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد[۴۵۵]
در باب یقین مشایخ سخن بسیار گفتهاند از جمله عزالدین کاشانی، یقین را ظهور نور حقیقتی
میداند که هنگام کنار رفتن حجابهای بشری و در حالت وجد و ذوق بر سالک ظاهر میشود.[۴۵۶]

جنید گفته است: «یقین برخاستن شک بود به مشهد غیب».[۴۵۷] او به نقل از سرّی سقطی گوید:«یقین آرام گرفتن بود آنگاه که واردات اندر دلت آید از آن که یقین بدانسته باشی که حرکت تو هیچ منفعت نکند در آن ترا و هر چه بر تو قضا کردند، از تو باز ندارند».[۴۵۸]
کلمه «یقین» در قرآن بارها به کار رفته است. به عنوان مثال در سوره بقره آیه ۴ خداوند در وصف مؤمنان میفرماید: «والذین یومنون بما انزل الیک و ما انزل من قبلک و بالاخره هم یوقنون». «آنان که به آنچه بر تو نازل شده و نیز به آنچه به پیامبران قبل از تو فرستاده شده ایمان میآورند و به آخرت یقین دارند». همچنین در سوره ذاریات آیه ۲۰ به وجود نشانههایی برای اهل یقین اشاره میکند: «و فی الارض آیات للموقنین» و در سوره تکاثر به مراتب یقین توجه داده میشود که در ادامه به آن خواهیم پرداخت: «کلاّ لو تعلمون علم الیقین»[۴۵۹]، «هرگز چنین نیست، اگر علم الیقین داشتید». «ثم لترونّها عین الیقین»،[۴۶۰] «سپس آن را به عین الیقین در مییابید».
در کلام پیامبر اکرم(ص) نیز درباره یقین عباراتی دیده میشود؛ از ایشان نقل است که درباره حضرت عیسی(ع) فرمودند: اگر یقینش بیشتر بود، در هوا میرفت.[۴۶۱] امیر مؤمنان علی(ع) درباره ارزش یقین میفرماید: «خوابیدن با یقین، برتر از نماز گزاردن با شک و تردید است».[۴۶۲]
بر آستانۀ اسرار آسمــــان نرســد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد[۴۶۳]
بزرگان طریقت برای یقین همچون بسیاری از مقامات و حالات سلوکی مراتبی قایل شدند و جملگی بر این رتبهبندی اتفاق نظر دارند.[۴۶۴]مطابق این درجه‏بندی، یقین سه رتبه دارد:
۱- علم الیقین۲- عین الیقین ۳- حق الیقین
حصول علم الیقین به نحو استدلالی و مطالعه است و موجب شناختن است. عین الیقین، استدراکی است و از طریق مکاشفه دریافت میشود و موجب خلاصی از علت و سبب در قبول معلوم و مکشوف خواهد شد و اما حق الیقین خود حقیقت است که از طریق مشاهده حاصل میشود و سالک را از هر چه غیر حق است، رها میکند. اگر بخواهیم سالک را در هر یک از این سه مرتبه با مثال توصیف کنیم، اهل علم الیقین مانند کسی است که از طریق استدلال و ادراک حرارت خورشید به وجود آن یقین کند. صاحب عین الیقین مثل کسی است که جرم و جسم خورشید را رویت کرده و لذا در وجودش تردید ندارد. حق الیقین از آن کسی است که در اثر نابودی نور دیدهاش در نور آفتاب، در وجود آفتاب به یقین رسیده باشد. به این ترتیب در مرتبه حق الیقین با فنای مشاهده کننده در مشهود، دوئیت از میان برمیخیزد.
مولوی در داستان جدال رومیان و چینیان، رومیان را اصحاب عین الیقین میداند که با صیقلی کردن باطن به صفای درون رسیدهاند.
رومـیان آن صـوفیانند ای پــدر بـی ز تـکرار و کتـاب و بـی هـنـر
لیک صیقل کردهاند آن ســینهها پاک ز آز و حرص و بخل و کینهها[۴۶۵]
اهل صیقل رستهاند از بو و رنگ هر دمی بیــنند خوبی بـی درنـــگ
نقش و قـشر علـم را بـگذاشتند رایــت عـین الیقیــن افـراشتـــنـد

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.