ژانویه 18, 2021

اثربخشی درمان فعال سازی رفتاری کوتاه مدت بر کاهش افسردگی دانشجویان با نشانگان …

نظریه یادگیری افسردگی به دو دلیل زیر تشریح می شود:
الف ـ رویکرد تقویت
نظریه های یادگیری درباره افسردگی، ‌ بیشتر بر شیوه های زندگی فعلی فرد تمرکز دارند تا تجارب گذشته او. رویکرد تقویت بر این اصل استوار است که افراد به این علت افسرده می شوند که محیط اجتماعی آنان کوچکترین تقویت مثبتی فراهم نمی آورد.
بسیاری از رویدادهایی که موجب بروز افسردگی می شوند، (مانند مرگ یکی از عزیزان، شکست در شغل و نداشتن سلامت) در عین حال امکان تقویتها معمولی را کاهش می دهند. وقتی افراد افسرده و نافعال می شوند، هم دردی وتوجه نزدیکان و دوستان بصورت منبع عمده تقویت برای آنان در می آید. مردم از مصاحبت با کسی که پذیرای شادی نیستند، زود خسته می شوند، به طور خلاصه از دیدگاه یادگیری یا رفتاری، تقویت نه تنها برای یادگیری پاسخها مهم است، بلکه برای تحکیم آنها نیز ضروری است. بنابراین یکی از نتایج احتمالی فقدان تقویت در محیط افسردگی است. افسردگی در این دیدگاه بیانگر کاهش رفتار و یا کمتر شدن میزان پاسخ است. فرد افسرده به این خاطر پاسخ نمی دهد که تقویت مثبت در محیط او به چشم نمی خورد. بنابراین رفتار شخص افسرده نهایتاً باعث بیزاری حتی نزدیک ترین کسانش می شود، و این خود هم تقویت های دریافتی او را بیش از پیش کاهش می دهد و هم بر انزوای اجتماعی و ناکامی او می افزاید.
ب ـ درماندگی آموخته شده:
سلیگمن[۴۰] (۱۹۷۵) که پیشنهاد کننده این مفهوم است، بین درماندگی و افسردگی روابطی مشاهده کرده است. بنظر او درمان افسردگی باید با تجارب یادگیری باطل کننده احساس درماندگی در مورد آنچه که انجام می دهد صورت بگیرد. توضیح سلیمگن از پدیده درماندگی آموخته شده این است که حیوان یا انسان می آموزد که رویدادها از کنترل وی خارج است. سپس این باور که رویدادها از واکنش ارگانیزم مستقل است، پی آمدهای عاطفی، ‌شناختی و هیجانی زیر را به همراه خواهد داشت:
۱)رویدادهای غیرقابل کنترل، انگیزه ارگانیزم را برای بروز پاسخهایی که ممکن است موقعیت را تحت کنترل درآورد تضعیف می کند.
۲)موجود زنده بدلیل غیرقابل کنترل بودن رویدادهای قبلی به سختی یاد می گیرد که واکنش او می تواند بر رویدادهای دیگر تأثیر داشته باشد.
۳)تکرار تجاربی از نوع رویدادهای غیرقابل کنترل سرانجام به حالتی عاطفی منجر می شود که شبیه افسردگی در انسان است.
۲-۶-۴- نظریه های شناختی:
احتمالا با نفوذ ترین نظریه های روان شناختی که امروزه درباره افسردگی وجود دارد نقطه نظر شناختی است اساس این نظریه ها این اندیشه است که یک تجربه معین ممکن است روی دو فرد تاثیر بسیار متفاوتی بگذارد.
قسمتی از این اختلاف ممکن است به دلیل نحوه تفکر آنها درباره آن حادثه باشد و اینکه تا چه حد شناخت درباره آن دارد خصیصه ی این افراد تفکر تعمیم بیش از حد ذکر شده است آرون بک معتقد است که افراد افسرده به این دلیل افسرده اند که راههایی اشتباه آلود و مبالغه آمیز در فکر کردن دارند شخص افسرده یک نظر منفی در باره خود، دنیا و آینده دارد. طبق نظر بک شناخت های منفی علت افسردگی است، نه سایر مشکلات پیرامون شخص. همچنین به عقیده ی او احساس از دست دادن که اغلب نتیجه هدف ها و توقعات بالایی غیر منطقی است، عامل اصلی افسردگی محسوب می شود. شخص مستعد افسردگی نه تنها بیش از حد تعمیم می دهد بلکه تمایل به بزرگ جلو دادن گناه شخصی و کوچک شمردن کیفیت های شخصی دارد مسئله ی دیگر برچسب زدن نادرست است شخص افسرده یک موقعیت را بد نامیده آنگاه فقط به این نام گذاری بد جلوه داده شده پاسخ می دهد نه به موقعیت واقعی آن.بک باور داشت که شخص افسرده علت هر گونه بد بختی را عیوب شخصی می داند(آزاد،۱۳۷۸)
به نظر بک،علت اصلی ایجاد افسردگی طرز تفکر است.به نظر او طرز استدلال و تفکرافراد، تعیین کننده حالات عاطفی آنهاست. فروید معتقد بوده فرد افسرده، محکوم طرز فکر غیر منطقی و قضاوت ناصحیح درباره خود است(شاملو،۱۳۸۳)
در رویکرددیگر شناختی به افسردگی-اساس کار مفهوم درماندگی آموخته شده است بر طبق این نظریه افراد وقتی افسرده می شوند که معتقدباشند اعمال آنها هیچ گونه تاثیری برایجاد لذت و درد ندارد در اینجا مقصود از افسردگی اعتقاد فرد به درماندگی خود است(هیلگارد[۴۱] و همکاران،۱۳۶۸).
بطور کلی این دیدگاه بر نگرش افراد درباره خود و جهان اطراف خود تاکید دارند، نه بر اعمال فرد. در افراد مستعد افسردگی این نگرش کلی پرورش یافته که خودشان را از یک دیدگاه منفی و انتقاد آمیز بنگرند. آنان بیشتر در انتظار شکست هستند تا موفقیت، و در ارزیابی کارهای خود معمولا شکستهای خود را بزرگتر و موفقیتهای خود را ناچیز به حساب می آورند. این گونه افراد ضمناً هر وقت در کارشان به مشکلی بر می خورند بیشتر خود را مقصر می دانند تا شرایط و موقعیتها راه بر طبق این نظریه، تشویق فرد افسرده به اینکه از لحاظ اجتماعی بیشتر فعال شود تا به تقویت مثبت بیشتری دست یابد، به خودی خود کار ساز نخواهد بود، چون آنان به راحتی بهانه های دیگری برای سرزنش خود پیدا می کنند.
۲-۷-رویکرد های درمانی افسردگی
درمان اختلالات خلقی برای روانپزشک پاداش آور است. اختلالات خلقی به دو نوع مهم درمان بهزیستی و روان درمانی، ‌پاسخ می دهند. قراین فراوان وجود دارد که حاکی است بهترین روش درمان اختلالات خلقی ترکیب مناسبی از هر دو است. برای اختلالات شدید که در آنها احتمال درگیری برخی از عوامل زیست شناختی وجود دارد. برای شروع کار، درمان زیستی احتمالاً ضروری است. به محض پیدایش آمادگی در بیماران روان درمانی نیز باید با آن همراه شود. از مهمترین درمانهای زیستی می توان به درمانهای دارویی (سه حلقه ها و مهار کننده های MAO)، الکتروشوک درمانی و از درمانهای روانشناختی می توان به شناخت درمانی (بک)، درمان بین فردی (مورنو[۴۲]، ۱۹۷۴)، روان درمانی خانواده (آکرمن[۴۳]، ۱۹۷۱)، رفتار درمانی (اسکینر[۴۴]، ۱۹۵۳) اشاره نمود.
تحقیقات مقایسه ای خانواده درمانی و سایر روشهای درمانی، نشان می دهد که اثرات خانواده درمانی برتر و یا لااقل در سطح سایر روشها بوده است. در سال ۱۹۸۷ گورمان[۴۵] و نیسکران[۴۶] (۱۹۷۱ ـ ۱۹۰۸) بون[۴۷]، لیدز[۴۸] و مینوچین[۴۹] می توان اشاره کرد که معتقدند وظیفه اصلی خانواده درمانی، بالا بردن احساس همبستگی و وحدت خانواده، فعال کردن نقش طبیعی خود شفا بخشی خانواده و بالاخره تجربه ای است که راه را برای رسیدن به یک گروه طبیعی واقعی باز می کند.
مورنو (۱۹۷۴ ـ ۱۸۹۲) معتقد است که: «مردم در گروه متولد می شوند، در گروه زندگی می کنند، ‌ در گروه کار می کنند، در گروه بیمار می شوند، پس چرا در گروه درمان نشوند.»
۲-۷-۱-روان درمانی
هدف روان درمانی تحلیلی ایجاد و تغییر در ساختمان شخصیتی یا منشی است، نه فقط رفع علائم افسردگی بلکه بهبود در میزان اعتماد بین فردی، صمیمت، مکانیسمهای مقابله توانایی تجربه داغدیدگی و طیف وسیعی از هیجانات از اهداف روان درمانی تحلیلی است. غالباً بیمار در جریان درمان افزایش سطح اضطراب و ناراحتی را تجربه می‌کند که ممکن است چندین دوام یابد.
۲-۷-۲-شناخت درمانی
طبق فرضیه شناختی افسردگی، اختلال عملکردشناختی، هسته مرکزی افسردگی است.
علام و نشانه‌های افسردگی فرض می‌شود که حاصل اختلال اعمال شناختی است مثلاً بی‌حالی و کمبود انرژی حاصل انتظار شخص برای شکست در تمام زمینه‌هاست. هدف شناخت درمانی رفع افسردگی و پیشگیری از عود آن با کمک به بیمار برای شناسایی و ارزیابی شناختهای منفی، انتخاب راههای مثبت و قابل انعطاف تفکر و واکنشهای شناختی و رفتاری تازه است.
بطور کلی در رویکرد شناختی، ده خطای فکری و سیزده باور ناکارآمد به منزله مراحل اصلی شکل گیری و تداوم اختلالات هیجانی شناسایی شده اند که در فرایند درمان شناختی، باز شناسی، باز سازی آنها به افراد آموزش داده می شود(مک مولین[۵۰]،۲۰۰۰).
آئرون بک[۵۱] (۱۹۲۱)، روانپزشکی است که شناخت درمانی را بعنوان درمانی برای افراد افسرده مطرح نمود و امروزه این روش بعنوان یکی از مؤثرترین درمانهای موجود برای این اختلال مورد توجه قرار گرفته است.
بک (۱۹۸۴ و ۱۹۷۶) در تحلیل بیماران افسرده سه موضوع مشترک را شناسایی کرد:
۱) تفسیر منفی از وقایع بیرونی
۲)دیدگاه بدبینانه ای نسبت به آینده
۳) بیزاری ازخود
بک علت هر سه دیدگاه تحریف شده را مجموعه مشترکی از خطاهای منطقی فرض نمود.
دیوید برنز[۵۲] (۱۹۸۰)، همانند بک، یک شناخت درمانگر می باشد و مشابه او ده خطای شناختی را که منجر به حال بد می شوند، ذکر می کند. این ده خطای شناختی به طور خلاصه عبارتند از:
۱) تفکر همه یا هیچ: ‌همه چیز را سفید و در غیر اینصورت سیاه دیدن.
۲) تعمیم مبالغه آمیز: هر حادثه منفی را شکستی تمام عیار و تمام نشدنی تلقی کردن.
۳) فیلتر ذهنی: تحت تأثیر یک حادثه‌ منفی همه واقعیتها را تار می بیند و به جزئی از حادثه منفی توجه می کند و بیقه را فراموش می کند.
۴) بی توجهی به امر مثبت: با بی ارزش شمردن تجربه های مثبت، ‌اصرار بر مهم نبودن آنها دارد.
۵) نتیجه گیری شتاب زده: بی آنکه زمینه‌ محکمی وجود داشته باشد نتیجه گیری شتابزده می کند.
۶)درشت نمایی: اشتباهات خود را مبالغه آمیز جلوه دادن و از سوی دیگر اهمیت ندادن به جنبه های مثبت زندگی خود.

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir